راه انتها دار بهشت !
چشمه ابر شده گوش مي داد
به نداها
به نواها... به دعا ها
به نياز ها ، به نمازها
و از آن بالا
براي هر موجود
دعا مي كرد
نماز مي خواند !
و نمي دانست كه خودش
با اين كار
داشت رشد مي كرد
ابرما با بچه ها مي خنديد
پرنده ها را مي فهميد
با گندم مي رقصيد
تا يك روز پدر پيري را ديد
غصه بيماري دختر يكدانه او
خنده را از لبش دزديده بود
ديو پليدي ها
اين اساس هر چه نامردي ها !
مرد را به تكاپو افكنده بود
پير مرد شنيده بود
آب روشنائيست
آب باران پاك ترين چيز خداست
و ابر نجوا كرد
و از غصه خود گفت با ابر دگر
و اينطور شد كه ابر گرييد
و افتاد در كاسه پشت بام خانه آن پير
و مرد كاسه را به دختر بيمارش داد
و ابر به دل دخترك تنها رفت
و بيماري تا كه ابر آب شده را ديد
ترسيد
لرزيد
زيرا كه ابر خدائي شده بود
زبس كه فكر موجوادت دگر كرده بود
و اينطور شد كه دخترك شفا يافت
و چشمه اي ابر شده انسان شد
جزئي از يك كل
جزئي از يك هيچي
مثل هر يك انسان
چشمه ي قصه ما كمك مي كرد دختر را
مهربانيش را عطا مي كرد
و نمي دانست چشمه با اين كار
كه خودش را پيدا مي كرد !
هر خودي در پي خود مي گردد
هر چه كه جز خود را گردد
تو يقين دان كه بيخود مي گردد!
خود شدن در بي خودي است
مثل قطره در دريا
مثل يك دست در انسان
مثل يك برگ درخت
مثل يك درخت از جنگل
آري اي دوست
چشمه داشت مي فهميد
چرخه هستي را
كه اگر هر هيچ نباشد
مي لنگد اين چرخ
در اين چرخه هستي خيال
حقيقيت يك خيال شيرين است
در پي خود مي گردي
تو خود جان جهاني
تو خود عمر نهاني
زندگي جاريست
چه در جسم باشي
در چه در بي جسمي
زندگي جاريست
نگاه كن به قطاري كه در گذر است
از پنجره كوچك كلبه تنهائي ها
قطار الان است
وقتي كه رفت
در گذشته مي رود
و قطاري كه نيامده از آينده....
اما اي عزيز برو بالاتر از كلبه تنهائي ها
گام بگذار به پشت بام تنهائي ها
قطار را مي بيني از دور
كه در آينده نيست
در حركتي ارام
مي آيد رقصان
و قطاري كه مي رود
و حالا برو بالاتر
بالاتر از پشت بام خودخواهي ها
تو ببين هستي را
كه همانند قطار هميشه در حركتند
زندگي اين است آري
هميشه بودن
هميشه ماندن
هميشه رقص
هميشه حركت
حال و گذشته و آينده در ديد كوته نظران جاريست
چشم دل باز كن كه ببيني زمان بي زماني را
گذر كن از هر چه كوته بيني ها
زندگي زيباست
به تو مي گويد اين را
پروانه
گل
رنگ رخسار شقايق ها
همه ما همسفريم
به سرزمين خوشبختي ها
و مي گرديم
مي رقصيم
تا بهتر شويم از اينك ماندن
ما چه ابر
چه آب
چه چشمه
چه گياه
چه انسان
روح واحد خوشبختيهائيم
گوش جان بسپار به طبيعت
كه ببيني صدايت مي زند
خداوند هستي بخش
كه بيا
كه بيا
که بیا
بپيوند با خدا
هستي را لمس كن در هستي
و بدان تا وقتي
در خوپرستي ها هستي
خارجي از دايره تكامل هستي
هر چه هست و نيست در هستيست
اين جهان يكسره سرمستيست
غصه و غم يك حسند
اما تو خود نهايت وجودي
ذات آفرينش تو
از شادي و رقص است
براي من و تو اي انسان
زندگي سراسر يك درس است
درسی از عمق وجود هستی
که بدانی که نمیدانی
پایان
نوشته مهدی محمدی دهقانی www.mmd.name