گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه

نسبیت ... شعر تازه مهدی محمدی دهقانی شعری نو برآمده از احساسی که شاید سرخوردگی از عشقی ناکام باشد گل شب بوی من مریم گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه            80x80
نسبیت … شعر تازه مهدی محمدی دهقانی
فوریه 14, 2016
گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه می باشد که ترکیب می کند رویای کودکی را با عشقی که در هر انسان وجود دارد. داستان کوتاهی از مهدی محمدی دهقانی گل شب بوی من مریم گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه

گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه می باشد که ترکیب می کند رویای کودکی را با عشقی که در هر انسان وجود دارد. داستان کوتاهی از مهدی محمدی دهقانی

گل شب بوی من مریم – تجلی عشق یک داستان کوتاه عاشقانه می باشد که ترکیب می کند رویای کودکی را با عشقی که در هر انسان وجود دارد.

داستان کوتاهی از مهدی محمدی دهقانی

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود.

یه روز تو پائیز، تو یه خونواده نه پولدار و نه فقیر پسری بدنیا اومد که نامش رو گذاشتند مهدی.

و چون مهدی قصه ما تو اون خونواده بدنیا اومده بود پس فامیلیش هم شد محمدی دهقانی.

مهدی قصه ما کودک بود و کودکیش رو بسیار دوست داشت.

چون تو کودکی همه آدما رو خوب می دید.

مهدی دوست نداشت تا بزرگ شه ، اما تنها به این خاطر بزگ شد که باید بزرگ می شد

و همینطور که بزرگ می شد، با خداش بیشتر آشنا می شد. خدائی که وقتی شلوغ می کرد و مامانش رو اذیت میکرد ، دوستش نداشت.یا وقتی شکلات زیاد می خورد خدا از دستش ناراحت می شد. اما وقتی بعدالظهرها می خوابید و بیرون نمی رفت تا یه محل از دستش راحت باشن، خدا هم خیلی خیلی دوستش داشت.

اینارو مامانش بهش گفته بود.

و مهدی با همین تعریف از خدا بزرگ شد و انقدر تند بزرگ شد که حالا که ۴3 سالشه، هنوزم نفهمید که کی بزرگ شد! اما تنها به این دلیل بزرگ شد که باید بزرگ می شد.

مهدی بزرگ شد و موقع مدرسه رفتنش شد.

و باید می رفت مدرسه تا بزرگ تر شه و عقلش به همه چی برسه. اما هنوزم که هنوزه عقلش به نصف اون چیزهائی که تنها تو کودکی دلش می خواست برسه هم نرسیده.

مهدی رفت مدرسه و سر نیمکتهای چوبی مدرسه نشست.

یه آموزگار خوب، یه آموزگار مهربون اومد سر کلاس و گفت: بچه های عزیزم سلام. من آموزگار سال اول شما هستم.

و بعد از مدتی شروع به درس دادن کرد و گفت : بچه ها لطفا دفترچه هاتونو باز کنید و  یه خط صاف بکشید.

همه بچه ها کشیدند و مهدی هم مثل همه بچه ها یه خط صاف کشید.

بعد آموزگار گفت: گلای من  یادتون باشه که  توی زندگیتون تنها روی این خط حرکت کنید، اگه می خواهید خدا دوستتتون داشته باشه.

همه گفتند: چشم، اما مهدی قصه ما ترسید بگه چشم. آخه اون خطه خیلی باریک بود و مهدی می ترسید به علت سر به هوا بودن یه هو از اون خط باریک به چپ یا راست پرت بشه. اما اونم گفت چشم.

چون همه گفتند چشم!

گذشت و گذشت تا یه روز آموزگار گفت : بچه ها همه بنویسید آ.

مهدی هم مثل همه بچه ها نوشت آ.

معلم گفت: آفرین به همه شما عزیزای گلم.

حالا همه بنویسید ب.

و همه نوشتند ب.

و مهدی هم مثل همه نوشت ب .

بعدش آموزگار گفت : آفرین به همه شما . حالا همه بنویسید آب .

همه نوشتند آب و مهدی هم مثل همه نوشت آب .
بعد آموزگار گفت: آفرین بچه ها، اما یادتون باشه که آب مایه روشنی و پاکیه .پس یادتون باشه همیشه مثل آب زلال باشید و پاک .

یادتون باشه که تنها دلیل پاک بودن آب جاری بودنشه، وگرنه آبی که یه جا بمونه گند آب می شه و بوش باعث آزار دیگران میشه.

پس اینو هم یادتون باشه که مثل آب جاری باشید و چیزای  بد رو با جاری بودنتون پاک کنید .

و باز هم گذشت و گذشت تا آموزگار روزی گفت : بچه ها امروز می خوام یه درس تازه بدم و حتما درس امروز رو برای همیشه تو ذهنتون بسپارید و تا آخرعمرتون همراهتون باشه.

همه گفتند: چشم .

اما مهدی باز هم همون دل نگرانی شیرین اومد سراغش، اما چون اون دل نگرانی براش ناشناخته بود و تا حالا حسش نکرده بود، ازش می ترسید. چون معلوم بود درسی که آموزگار میخواست بده  خیلی خیلی مهمه. چون  چشمای آموزگار برق عجیبی می زد که برای مهدی آشنا بود.

انگار این برق رو قبلا تو چشمای نگار دیگه دیده بود.

شایدم بعدا دیده بود!
اما بازم مثل همه گفت: چشم

چون باید می گفت چشم . اما همینکه گفت چشم، انگار یه هو یه  بار سنگین از ته آسمون پرت کردن روی شونه ش که اینقدر شونه هاش سنگین شده بود!

و آموزگار با صدای لرزانی گفت: بچه ها همه بنویسید عین .

و مهدی هم مثل همه بچه ها نوشت عین .

و آموزگار با صدای لرزان تری گفت:

بچه ها همه بنویسید شین .

مهدی و همه بچه ها نوشتند شین .

و معلم بغض تو گلوش فشرده شده بود و با بغض گفت: بچه ها حالا بنویسید قاف.

همه با تعجب نوشتند قاف.

اما مهدی با خوشحالی غریب و خاصی نوشت قاف .
و آموزگار در حالی که بغش گلوش ترکیده بود با گریه گفت : بچه ها حالا این سه حرف رو به هم بچسبونید و بنویسید عشق.

همه نوشتند عشق .

اما مهدی نوشت مریم!

آموزگار با چشمای خیس وقتی نوشته مهدی رو دید گفت : عزیزم بنویس عشق.

مهدی نوشت عشق ، اما باز هم دید نوشته مریم.

این بار  آموزگارش  گفت : عزیزم بنویس ع ش ق.

و مهدی هم نوشت ع ش ق .

و آموزگار گفت: آفرین عزیزم . حالا این سه حرف رو به هم بچسبون .

و مهدی این سه حرف رو به هم چسبوند ، اما خودش هم تعجب کرد وقتی که بعد از چسبوندن اون سه تا حرف دید که بازم نوشته شده (!) مریم.

همه بچه ها مهدی رو مسخره کردند و یکصدا گفتند : هو هو مهدی سواد نداره ، هو هو مهدی سواد نداره.

و آموزگار گریه ش بلند تر شد و از کلاس رفت بیرون.

و مهدی هم فکر کرد که خانم آموزگار از دست اون ناراحته، اما خودش می دونست که نمی خواست آموزگار خیلی مهربونش  رو دلگیر کنه . دلش می خواست به آموزگارش بگه : خانم اجازه ! به خدا من هم همون درسی رو که شما دارید می دید می نویسم، اما نمی دونم چرا اینجوری نوشته می شه!

می خواست به آموزگارش بگه که: خانم اجازه! من نمی خوام ناراحت بشید از دستم. و برای اینکه آموزگارش رو شاد کنه، همون شب تا ساعت چهار صبح رفت و یه دفتر صد برگ رو پر کرد از کلمه عشق تا فردا به عنوان جریمه ببره بده به آموزگارش تا خوشحالش کنه.

صبح وقتی باباش از خواب بیدارش می کرد دید که دیشب از شدت خستگی رو دفتری که جریمه های عاشقانه ش رو توش نوشته بود خوابش برده، اما خوشحال بود که دیشب آخرین صفحه دفترش رو داشت تموم می کرد که خوابش برده بود.

پدرش می خواست بره که چشمش به دفتر افتاد که فقط یک کلمه توش  تکرار شده بود. دفتر صدبرگ رو ورق زد و دید که از اول تا آخر فقط همون یه کلمه نوشته شده!

  • مهدی رو دعوا کرد و گفت: یعنی تو اینقدر خنگ شدی که نمی تونی یه کلمه مریم رو هم درست بنویسی که معلمت اینهمه به تو جریمه داده و گفته بنویسش !؟

و مهدی با دیدن دفتر اشک تو چشماش حلقه زد. چون خودش دید که همه نوشته های دیشبش فقط از عشق بود!

صبح شرمنده رفت پیش آموزگار تا بگه من چیکار کردم. اما آموزگارش نیومده بود.

چند روز بعد بهشون گفتند که: آموزگارتون رفته پیش خدا و وقتی مهدی پرسید که کی بر می گرده ناظمشون با خنده ای بر لب بهش گفت : وقت گل نی.

و مهدی پرسید وقت گل نی چه وقتیه؟ و ناظم گفت وقتی که توام بمیری !

مهدی این بار از دست خدا ناراحت شد که چرا آموزگار اونو برده پیش خودش و تنها پس از مرگ می تونه آموزگارش رو دوباره ببینه و پیش خودش گفت :مگه خدا خوب نبود !؟ پس چرا آموزگار مهربونش رو بدون اجازه ش برده پیش خودش؟

به همین خاطر از خدا دلگیر شد و شب خوابید و آموزگارش اومد تو خوابش و بهش گفت:سلام مهدی جان، شبت بخیر عزیزدلم.

مهدی قبل از اینکه جواب سلامش رو بده با گریه گفت : خانم اجازه! چرا ما رو ترک کردید؟ به خدا می دونم اشتباه کردم اما اون شب وقتی رفتم خونه، برای اینکه شما خوشحال بشید من به عنوان جریمه …

اما آموزگارش نذاشت بقیه حرفش تموم شه و بهش گفت: آره عزیزم همه رو می دونم. مهدی جان، در حقیقت  تو داشتی تجلی عشق آینده ت رو  می نوشتی، اما من چشم دیدنش رو نداشتم.

و تو تقدیرت اینه که این راه رو ادامه بدی.

مهدی پرسید: خانم اجازه تقدیر یعنی چی و تجلی عشق چیه ؟

آموزگار گفت:عزیزم من تنها آموزگار تو نیستم.

طبیعت ، زندگی و زمونه و خلاصه خیلی چیزها آموزگار تو خواهند بود و تو از هرکدوم از اونها یه چیزی یاد خواهی گرفت تا بزرگ شی و خودت متوجه شی.

مهدی به آموزگار گفت: خانم اجازه من دوست ندارم بزرگ شم. آیا می شه!؟
آموزگار گفت: مهدی جان تو روحت رو همیشه می تونی مثل یه کودک پاک نگه داری و اصلا مهم نیست که جسمت بزرگ شه و پیر شه و یه روز از بین بره.

مهم اینه که روحت رو مانند کودک پاک نگه داری عزیزم.

مهدی با اینکه چیزی متوحه نشد اما انگار متوجه شد! و گفت: چشم

مهدی باز بزرگتر شد.چون باید بزرگتر می شد!

توی این مدت آموزگارهای زیادی داشت و از هر کدومشون یه درس یاد گرفت. اما هنوزم که هنوزه دو تا از آموزگاراش رو هیچ وقت فراموش نمی کنه.

یکی همون آموزگار سال اول دبستانش بود که مهربون ترین آموزگارش بود و همه درسها رو با شیرینی بهش یاد می داد و اون یکی آموزگارش که اسمش زمونه بود و عصبانی ترین آموزگارش و همه درسها رو با تلخی تمام بهش یاد می داد.

و مهدی این داستان رو نیمه تمام گذاشت تا باعث اندیشیدن باشه برای همه.

اما اینو هم بگه که: با دیدن مریم بود که تعریف کامل از خداوند رو درک کرد و مریم شد تنها قبله اون برای عبادت خداش.

اما وقتی که مریمش هم رفت پیش خدا ، مهدی هم از همون روز قبله ش رو گم کرد.

مهدی بعد از رفتن مریمش هیچ وقت تا حالا اونقدر احساس بیچارگی نکرده بود.

و تنها تو شب تولدش که تو یه شب پائیزی بود ، معلم سال اولش و مریمش با هم اومدن تو خوابش و قبله ش رو دوباره بهش نشون دادند.

پایان
گل شب بوی من مریم – تجلی عشق

نوشته مهدی محمدی دهقانی

www.mmd.name

نوشته شده در ساعت دو و نیم شب دهم اسفند۱۳۸۳

درباره گل مریم:
گل مریم گیاهی است چندساله با گلی سفیدرنگ و خوشبو که عصارهٔ آن در عطرسازی استفاده می‌شود. در زبان انگلیسی آن را tuberose می‌گویند که از واژهٔ لاتین tuberosa به معنی ورم یا غده گرفته شده‌است. گل مریم در هندوستان دارای اهمیت ویژه‌ای است و در مراسم عروسی، عزا و آیین‌های مذهبی استفاده می‌شود.در ایران نیز این گل به صورت تجارتی تولید می شود.گل مریمی که در ایران تولید می شود به دلیل معطر بودن آن در دنیا منحصربه‌فرداست و به دلیل همین مزیت در دنیا جایگاه ویژه ای دارد و هر ساله مقدار زیادی از این نوع گل به سراسر جهان وبخصوص به اروپا صادر می شود. منبع : ویکی پدیا

مهدی محمدی دهقانی
مهدی محمدی دهقانی
وب سایت مهدی محمدی دهقانی - داستان - شعر - طراحی وب سایت - بهینه سازی سایت - تبلیغات - بازاریابی اینترنتی

2 دیدگاه

  1. رستم گفت:

    آقا مهدی زیادی تو مریم و از این حرفا گیر نکن چون زندگی یک واقعیته ولی اینها فقط تو حرف قشنگن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.